بختک - تاریخ: 1399/1/3 ساعت: 12:42
یه ترس ساکت و سرشاربه این تنهایی جون دادهیه دست حاکم کتی انگارمث بختک روم افتاده..."میرمجتبی بی دوا"پ.ن: دیدی گاهی وقتا یهو یه بغض، مثل یه بختک میوفته روت و فقط دلت می خواد که یه غلت بزنی و خودتو تو یه بغل جا کنی...اما نیست... نیست، نیست، نیست...
تماشاگر - تاریخ: 1398/11/15 ساعت: 8:31
هیچ وقت توی زندگیم آدم جنگجو و جنگ طلبی نبودم...جنگجو به معنی آدمی که اهل بحث و دعوا و مناظره باشه.و همیشه از این ویژگی و سکوتم ضربه خوردم...اگه هر از چندگاهی واسه گرفتن حق خودم فریاد میزدم یا کوتاه نمی اومدم هرگز کارم به اینجایی که هستم نمی کشید.مثل همیشه توی خودم آشوبم و تو خودم می ریزم و تماشا می...
پاییز! - تاریخ: 1398/11/15 ساعت: 8:31
این حریم امنی که بِت دادممطمئنم تو بهش پابندی!می دونی چقدر تماشا داری...!وقتی که از تهِ دل میخندی؟ "میرمجتبی بی دوا" پ.ن: '00:04 - 98.11.14 اتفاق افتاد!
آرامش - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:19
تا یه جا توی زندگی آدما واست مهم میشناز یه جا به بعد همه چی میشه پولاز یه جا به بعد همه تلاشت میشه واسه اثبات وجودیه جا همه فکر و خیالت میشه آرزوهات...اما یه جا به خودت میای میبینی که همه چـــــی "آرامشه"...هـــــمــــه چی... پ.ن: دلم لک زده واسه یه روزِ بی دغدغه...
مرگ - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:19
کاش میمردم تا تکلیف خیلیا با زندگی شون روشن میشد...وای...
عکس! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:14
اگه میخوای بفهمی کسی دوستت داره یا نه، خودتو معطل نگاه...حرف...توجه...یا هر چیز دیگه ای نکن!کسی که دوست داره...باهات عکس میگیره...!به همین سادگی!
صبح! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:14
بیشتر آدما صبحا که بیدار میشن یه داستانی دارن!یکی ضعف داره!یکی سرگیجه داره!یکی بابت اثرات شب قبل سرش درد میکنه!یکی هنوز خوابش میاد و به عالم و آدم فحش میده!من چرا صبحا دلتنگیم درد میکنه...؟این چه دردیه که هر روز...صبحا باید بیاد سراغم...؟...
سقوط... - تاریخ: 1398/7/29 ساعت: 7:26
دوباره برگشتم...نمی دونم که این حاصل یه اتفاق خوبه یا بد؟اما اینو می دونم که می خوام بنویسم دوباره...دوباره حتی شده با این صفحه حرف بزنم...باید بالاخره یه نفر از من با خبر باشه...من همیشه پنهون شدم بین نوشته هام و نگاه هام و آهنگ هام... پس می نویسم.
Donya - تاریخ: 1398/7/29 ساعت: 7:26
یا پناهم بده تو این لبریز شدن...یا خلاصم کن از این خالی شدن......
رشت... - تاریخ: 1398/7/29 ساعت: 7:26
بعضی آدما رو توی زندگی میخوای که پشتت باشنپشت به هر معنی... حامی یا رد شدن...یه سری آدما رو میخوای که همیشه کنارت باشن...تو خوشی، تو غم... میخوای که باشن، که ببینیشون...اما...یه آدم رو همیشه میخوای که تو بغلت باشه...توی بغل......بگذریم...
تکرار... - تاریخ: 1398/7/29 ساعت: 7:26
و جا داره به یه چیز دیگه اشاره کنم!وقتی کسی چیزی رو نخواد، صد سال هم بگذره و تو هر حالتی که باشی، هیچ چیز عوض نمیشه!اصرار روی هیچ، بخشی از شاکله وجودی منه انگار...! ...
پاییز... - تاریخ: 1398/7/29 ساعت: 7:26
پاییز اومد! دست من خالی نیست!صبر من نتیجه داد! گل کردم!واسه این که تو کنارم باشی...بیست و چند سال رو تحمل کردم...! "میر مجتبی بی دوا" پ.ن: چند ساله که این شعر هنوز عدد پیدا نکرده...پ.ن2: نکنه بشه سی و چند...
گرشا - تاریخ: 1398/7/29 ساعت: 7:26
گاهی وقتا یه آهنگ مو به مو حرف دلت رو میزنه...و بغضت رو می ترکونه..."من که عادت دارم دوباره تنهای تنها شم..."
آبرنگ. . . - تاریخ: 1398/7/29 ساعت: 7:26
یادمه اون موقع ها غمگین ترین روزامو داشتم سپری می کردم. . .خسته ترین روزام رو. . .اما آروم بودم. . .امیدوار ترین آدم غمگین بودم. . .خسته ترین آدم امیدوار بودم. . .شاید واسه همیناست که هنو تازه ست. . .که هنوز نفس می کشه. . .. . .. . . پ.ن: . . .
بی نظیر - تاریخ: 1398/7/29 ساعت: 7:26
تو یک آن اتفاق افتاد!زبونم داره بند میاد...چقد گیجم! پریشونم!دلم یکم بغل می خواد... "میرمجتبی بی دوا" پ.ن: برای اولین بار توی زندگیم تصادف کردم! خدا خیلی رحم کرد...پ.ن2: ترس...
Hich chi... - تاریخ: 1398/7/29 ساعت: 7:26
یک ساعته که زل زدم به این صفحه...نشونگر تایپ داره خاموش و روشن میشه هی...هی میگه: د بگو دیگه لامصب!...آخه چی بگم که "گدایی محبت" نشه...؟
تقاص - تاریخ: 1398/7/29 ساعت: 7:26
دوتامون گیر تسکینیمدوتامون پای هم نمی مونیم...میخوایم دنیای هم باشیم!میخوایم! اما نمی تونیم... "میرمجتبی بی دوا" پ.ن: "تو حوالی من نیستی..."
باغدار غریبه - تاریخ: 1395/9/13 ساعت: 5:25
دارم یه دونه گل وسط باغچه ای می کارم که محصول اصلیه خاکش، پونه ست!
بغض - تاریخ: 1395/9/13 ساعت: 5:25
دارم با یه سری بغض های جدید آشنا میشمبغض هایی که به اقتضای سن به وجود میان!یه جاهای "خاص" دارم کم میارم...یه بغضی که تو بعضی مواردپا درد دارهکمردرد دارهخستگی داره، حرف زور داره،بغضی که به خاطرش بعضی وقتا برمی گردی و گذشته هات،شانس بدت، همه و همه رو فحش میدی...هه!بغضی که گاهی توی یه کادوی تولد خلاصه ...
آبرنگ - تاریخ: 1395/9/13 ساعت: 5:25
من شاهد یه لبخند بودم. شاهد یه موی لخت. شاهد یه جفت چشم و شاهد یه احساس بودم.اما لبخند جون داد. مُرد. موهای لخت سفید شد، بسته شد. یه جفت چشم خسته شد، اشک ریخت، خون شد، دلتنگ شد، چشم به راه موند. نگران شد. نگران موند.اون احساس هم مُرد. اون احساس هم خاک شد.خاک شد بین قلب هایی که هنوزم که هنوزه واسه هم...

برچسب‌های مرتبط

بغض النظر | بغض یعنی | آبرنگ وینزور | آبرنگ به انگلیسی | قرصای خواب آور | قرصای خواب آور یگانه | قرصاي خواب آور محسن يگانه | ایده آل | ایده آلیسم | ایده آل گستر