من شاهد یه لبخند بودم. شاهد یه موی لخت. شاهد یه جفت چشم و شاهد یه احساس بودم.
اما لبخند جون داد. مُرد. موهای لخت سفید شد، بسته شد. یه جفت چشم خسته شد، اشک ریخت، خون شد، دلتنگ شد، چشم به راه موند. نگران شد. نگران موند.
اون احساس هم مُرد. اون احساس هم خاک شد.
خاک شد بین قلب هایی که هنوزم که هنوزه واسه همدیگه می تپه اما...
تو آروم بودی. می خندیدی! چرتکه ی خاطراتت رو که آخر شب مینداختی، میدیدی خبری از بغض نیست. یه لبخند داشتی. یه دلخوشی داشتم. . .
اما افسوس دود شد، پودر شد، نیست شد. ظرف یک شب... هرچی که می ساختیم...
یه آلونک بود! روی نوک برجی که تو ازش افتادی.
یه تاریخ کوتاه که همش گم شد و رفت. نه واست چیزی موند، نه واسم آغوشی. . .
باید برمیگشتم به حال خوب قبلم! آرومِ آروم بشم. درای دلم چهار طاق باز بشه. خودم بشم و خودم! یه آدمِ همیشه منتظر...
از یه جا باید شروع می کردم...
تختم رو کج کردم. درست عمود بر دیوار! خودم رو گم کردم لای کارهام، شعرام و تکرار...
جالبه! این بار هم "رضا" نیست که بهم گوش کنه!
با خودم مرور می کنم: "پاییز بهترین فصل واسه خوب شدنه"
پژواک صدا توی گوشم میگه: "پاییز بهترین فصل واسه عاشق بودنه"
نتیجه این که: یه پاییز دیگه هم هدر شد.
. . .
یه کاغذ جلومه، یه کارت و یه آبرنگ! حس بدی بم میده. یه انرژی منفی وصف نشدنی! نمی دونم که این دفعه زود رسیدم یا دیر؟
واقعا سواله واسم...!
برچسب: آبرنگ,آبرنگ وینزور,آبرنگ به انگلیسی,
نویسنده: هلیا محمدی
تاريخ: شنبه
13 آذر
1395 ساعت: 5:25