همیشه تو مسیر زندگیم، شده به یه سری باغ های قشنگ رسیدم!
اومدم جلو... نزدیک در...
شاید ساعت ها... روزها... یا حتی سال ها!
وایسادم و توی باغ رو نگاه کردم!
دونه دونه درختای توی باغ رو از بر شدم... هر برگی که از درختی میفتاد، یه روز از عمرم کم می کرد... هر کی که سرک میکشید تو باغ چشمام خون میشد... هرس کردن درختاش رو با بغض نگاه میکردم، اما می گفتم عب نداره! جون میگیره! حواسم هست بهش!
وایسادم و تو نرفتم...
انقد که صاحب قبلیش می رسید و در رو می بست...!
و من تبدیل به تماشاگری میشدم که فیلمش تموم شده...!
و باید برگرده خونه...
تنهایی...
به همین راحتی...
...
برچسب:
نویسنده: هلیا محمدی